خاطره قضايي
متن تمام پیامها را خواندم، همه اش صحبت از دوست داشتن و علاقه بود اما چون تعداد آنها زیاد بود، ارسال کننده پیام را به اتهام ایجاد مزاحمت تلفنی احضار کردم. در روز جلسه زن و شوهر سابق به عنوان شاکی و متهم پرونده حاضر شدند. ظاهرا پشت در، پدر متهم با شاکی صحبت کرده بود و شاکی با حضور در شعبه اعلام کرد اگر متهم تعهد بدهد که دیگر پیام ارسال نکند رضایت می دهم. متهم هم تعهد داد و من صورتجلسه سازش را نوشتم و ختم جلسه را اعلام کردم.
متهم سمت چپ من، روبروی شاکی نشسته بود. در چشمان او ناآرامی موج می زد. بعد از پایان جلسه گفت آقای قاضی می توانم چند کلمه با شاکی صحبت کنم؟ ؛انگار حاضر بود به عنوان متهم احضار شود ولی فرصتی پیدا کند تا شاکی را ببیند و با او صحبت کند؛ می دانستم اگر به شاکی بگویم بنشینید به دلیل احترامی که قائل بود حرفم را زمین نمی گذاشت، مانده بودم به مرد ناآرام فرصت صحبت بدهم یا از رویه درواسی شاکی سوء استفاده نکنم و حق او را برای نشنیدن صحبت های متهم محفوظ بدارم؟ از احساس انسانی خودم گذشتم و به اعتبار شان قضاوتم ( که خدا از من بگذرد )، تصمیم دوم را گرفتم و به متهم گفتم اگر حرف خصوصی و خارج از پرونده است، نه! متهم هم سری مبنی بر تایید تکان داد و از خواسته خودش گذشت. شاکی بلند شد و از شعبه بیرون رفت.
رو به متهم کردم و گفتم فکر نمی کنی این رفتارت بخاطر خودخواهی توست؟ لحظه ای مکث کرد و سرش را بالا آورد و درحالی که حلقه های اشک در چشمانش جمع شده بود گفت آقای قاضی: دوسش دارم. چند سال است که از او جدا شده ام و با خانم دیگری ازوداج کرده ام ولی هرگز نتوانستم او را از یاد ببرم. هر روز ساعتها راه می روم و به او فکر می کنم. همه اطرافیانم می دانند و خانم جدیدم هم این موضوع را می داند و حتی گفته تو او را برای ازواج با خودت راضی کن، من از تو جدا می شوم!، با خانواده شاکی هم صحبت کردم که شرایطی گذاشته اند و ...
منبع:وبلاگ حقوق پشت در دادگاه